تبلیغات
فلسفه اخلاق،روانشناسی اخلاق،انسانشناسی،فلسفه غرب - تحلیل معنای وجود
فلسفه اخلاق،روانشناسی اخلاق،انسانشناسی،فلسفه غرب
مجتهد شبستری؛«بیایید عقلانی و اخلاقی زیست کنیم.» کانت؛«در بکار گیری فهم خود شهامت داشته باش!»

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

تحلیل معنای وجود

 

تحلیل معنای وجود (وجود شناختی)
وجود همان واقعیت است،آنچه که متن خارج را تشکیل می دهد. حقیقتی که قوام و حیات تمام موجودات بستگی به آن دارد به گونه ای که هیج موجودی خارج از این حقیقت تعریف نمی شود. هر شخصی به خود و افعال نفسانی خود علم حضوری دارد و می یابد که دارای واقعیت و حقیقتی است که منشأ آثاری از قبیل سخن گفتن، گوش دادن،حرف زدن و .... است که فرع بر علم به خود است. بنابراین وقتی فعلی و اثری از او سر می زند؛ بیانگراین است که وجود دارد یعنی وقتی سخن می گوید به این معنا است که من وجود دارم یعنی ادراک قبل از سخن گفتن را دوباره با زبانی دیگر تکرار می کند و همچنین وقتی تفکر می کند همین تفکر او دلیل بر وجود و هستِ اوست؛

تحلیل معنای وجود

تحلیل معنای وجود (وجود شناختی)
وجود همان واقعیت است،آنچه که متن خارج را تشکیل می دهد. حقیقتی که قوام و حیات تمام موجودات بستگی به آن دارد به گونه ای که هیج موجودی خارج از این حقیقت تعریف نمی شود. هر شخصی به خود و افعال نفسانی خود علم حضوری دارد و می یابد که دارای واقعیت و حقیقتی است که منشأ آثاری از قبیل سخن گفتن، گوش دادن،حرف زدن و .... است که فرع بر علم به خود است. بنابراین وقتی فعلی و اثری از او سر می زند؛ بیانگراین است که وجود دارد یعنی وقتی سخن می گوید به این معنا است که من وجود دارم یعنی ادراک قبل از سخن گفتن را دوباره با زبانی دیگر تکرار می کند و همچنین وقتی تفکر می کند همین تفکر او دلیل بر وجود و هستِ اوست؛ درست گفته دکارت که : (من می اندیشم پس هستم) این (هستم) بیانگر درک هستی خود، نیست بلکه تأکید (م)هستی در( می اندیشم) است.
علاوه بر آن انسان به حقایق و واقعیاتی در ورای خودش آگاه است و می داند که اموری وجود دارد که می توانند در او تأثیر بگذارند یا او در آنها تأثیر بگذارد(علامه طباطبایی/نهایة الحکمه /ص 5).
لازمه جریان قضا و قدر و کسر و انجبار بین موجودات،هم سنخ بودن آنان در وجود است؛چرا که قضاو قدر تعیین کننده نحوه ارتباط موجودات باهم،با کل نظام عالم و باخداوند متعال است وجریان قضاو قدر متوفق بر همسنخ بودن کل هستی ( به گونه ای که شامل خداوند هم بشود)در وجود است تا بشود مقدرات از طریق حقیقت وجود در بین هستی قضا شود.
بنابراین ،وجود حقیقتی است که نقش اول و حقیقی در عالم دارد اگرواقعیت و هستی نباشد جریان امور عالم متوقف ودر یک آن در بستر عدم فرو می رود.

نظر ملاصدرا
ملاصدرا وجود را این گونه معرفی می کند:«أنّ الوجود أحق الأشیاء بأن یکون ذاحقیقة موجودةــ المشاعر/ المشعر الثالث ». یعنی وجود به طور تعیینی و یقینی(نسبت به اشیاء دیگر)دارای حقیقت و موجودیت است؛بنابر نظر ایشان اصل الاصول و مبدء المبادی تمام موجودات هستی ،وجود است و انتساب موجودیت به آن اولا و بالذات است.وقتی می گوییم «الوجود موجود» هیج گونه واسطه حکائی و تحصیلی بین اجزاء این قضیه وجود نارد بلکه موجود از محمولات بالصمیمة است.
ملامحمد جعفر لاهیجی(لنگرودی) ،وجود را این گونه توصیف می کند:«أنّ الوجد هو مُبدعُ المبدَعات و منشیءُ الکلّ،و هو ذاتٌ لا یمکن أن یکون متکثراً أو متغیّراً أو متقوّماً بسببٍ بل هو أصل الأشیاء وصرف الحق و به یتکثر الأشیاء ــملامحمد جعفرلنگرودی/شرح المشاعر/ ص 125».
ملاصدرا و اتباع او یک تفسیر واقع گرایانه و رئالیسم از وجود داردند،آن را منشأ خلق و مخلوقات می داند به گونه ای که ذات بسیطی دارد که هیچ گونه تغیر و تکثری ر انمی پذیرد بلکه هرچه تکثر هست از وجود صادر می شود.در مقابل این گونه تفاسیر یک عده از فلاسفه غرب تفسیر متفاوتی از وجود دارند که لازم به توضیح نیست.
روشن بودن معنا و حقیقت وجود آن را از تعریف بی نیاز کرده در همه علوم وبالأخص در فلسفه اسلامی یک سری مفاهیم هست که به خاطر روشن بودن معنای آن ها اصلا قابل تشکیک نیستند مانند وجود و در صورت شک چه بسا اساس آن علم نابود شود.
البته ملاک بی نیازی از تعریف،بدیهی و روشن بودن معنای آن نیست بلکه چون تعریف برای ماهیت و توسط ماهیت صورت می گیرد و وجود که ماهیت ندارد قابل تعریف نیز نیست.(تعریف عبارت است تجزیه و تحلیل عقلانی مفهوم، و از این رو در مورد مفاهیم مرکب بکارمی رود، اما مفاهیم بسیط که عناصر اولیه ذهن بشر را تشکیل می دهند قابل تعریف نیستند، این گونه مفاهیم یا اصلا عارض ذهن نمی شودند وذهن از آن ها هیچ اطلاعی ندارد ویا این که عارض ذهن می شوند در حالی که بدیهی و واضح و عاری از هر گونه ابهام و اجمالی می باشند ــ ربانی گلپایگانی/ ایضاح الحکمة / ج 1/ ص49).
ملاک بدیهی بودن مفاهیم و معانی بسیط، مربوط به کیفیت انتزاع آن از خارج است؛مثل وجودکه امری خارجی و واقعی است بلکه خود متن واقع و بسیط است بنابراین بنفس ذات خود( مستقلا و بدون هیچ واسطه ای) وارد ذهن می شود بر خلاف دیگر مفاهیم مرکب مثل مفهوم انسان.
نفس انسان وقتی با واقعیت مواجه می شود با علم حضوری معنای عقلی وجود را در خود ایجاد می کند بدون وساطت هیچ مفهومی بلکه بذاته یعنی مستقیما با نفس انسان در ارتباط است سپس ذهن برای بکارگیری این معنای عقلی در قضایا و علوم دیگر یک مفهوم ذهنی ازآن أخذ می کند که باز هم بدون واسطه است چون انتزاعی که در نفس انسانی صورت می گیرد( که منشأ آن نیز در نفس است) بدون هیچ واسطه ای (اعم از واسطه تحصیلی،و واسطه حکایی و غیره ).
و اما در مفاهیم مرکب، ملاک بدیهی بودن عدم وساطت مفهومی دیگر است؛یعنی برای حصول آن در ذهن نیازی نیست که مفهومی دیگر واسطه شود تا آن را درک کنیم.
بنابراین بداهت یا عدم بداهت ملاک تعریف و عدم تعریف نیست بلکه طریق تحصیل آن معنا در ذهن ملاک بداهت و غیر بداهت است ؛اگر تحصیل آن معنا ازطریق علم حضوری باشد آن مفهوم قابل تعریف نیست چون مفهومی روشن تر از آن نیست تا توسط آن تعریف شود و اگر مفهومی هست،ارزش معرفتی آنها دریک سطح است و همچنین معانی بسیطه و مفاهیم منتزَع از آنها تجزیه و تحلیل عقلانی نمی شود چون جنس،فصل و عرض خاص ندارد.و اما اگر تحصیل آن معنا از طریق علم حصولی صورت گرفته باشد ،آن مفهوم تعریف می شود چون تمام آنچه که از طریق علم حصولی حاصل می شوند امور ماهوی هستند و خاصیت امور ماهوی تعریف پذیری است.
و اما ملاک بداهت و غیر بداهت در نسبتها به این صورت است که اگر اسناد حکم بدون وساطت حدّ وسط باشد ان نسبت بدیهی است مانند هوا روشن است. و اگر اسناد حکم همراه با وساطت حدّ وسط باشد نظری است مانند : جیوه هادی الکتریسیته است.
سید جلال الدین آشتیانی در تعلیقات خود بر شرح المشاعر (ملامحمد جعفر لنگرودی) در مورد بداهت و تعریف ناپذیری وجو می گوید: «وجه عدم قبول الوجود التعریف وإبائه عن التحدید،هو بساطته و شموله بحسب المفهوم و لا یخلو عن حیطة مفهوم الوجود شیءٌ من الأشیاء،و کلّما کان الشیء بحسب المفهوم أبسط،کان ظهوره عند العقل أتمَّ وأظهر و لذا لا نحتاج فی تعقل الوجود الی أمر وراء ذاته فیجب انتها جمیع التصورات فی الجلاء و الظهور الی الوجود ــملامحمد جعفر لنگرودی/ شرح المشاعر/ پاورقی ص 127».
بیان ایشان اشاره دارد به این که بحث حقیقت خارجیه وجود،تخصصا از بحث تصور عقلی،تعریف و دیگر اموری که مربوط به ذهن و عقل است خارج می باشد و این بحثها تنها در مورد مفهوم وجود( که از طریق حضور و شهود یافت می شود)مطرح است که آیا اینمفهوم یک تصور عقلی و معلوم حصولی است یا نه؟ و آیا قابل تعریف هست یا نه؟ ایشان می فرمایند: که مفهوم وجود یک معنای بسیطی است که در نزد عقل بنفسه و به تمام معنی حاضر است و علاوه برآن ظهور تمام تصورات برگشت به وجود دارد یعننی هر چه که مفهومی جنبه وجودی او کمتر باشد،درک آن نیز مشکل تر است و هر جه که جنبه وجودی آن مفهوم بیشتر باشد ظهور و جلاء آن نیز زیاد است به گونه ای که در بعضی مفاهیم و معانی مثل وجود، از بس که پیداست پنهان است.
نظر مارتین هیدگر
مارتین هیدگر در تبیین «وجود» بنابر نظر افلاطون و ارسطو آن را مفهومی بسیار کلی وکاملا توخالی معرفی می کند به گونه ای که پرسش از هستی را زائد و بی فایده می داند و در ادامه، بداهت وجود را یک امر کورکننده می داند و استفاده از معیار بداهت را برای وجود وهستی ،قابل اعتماد نمی داند.( ر.ک : مارتین هیدگر/وجود و زمان/ ترجمه محمد نوالی/ ص 9).
این فیلسوف اگزیستانسیالیستی،که انسان را منشأ همه چیز می داند با توجه به تفسیری که از انسان دارد رو به تفسیر از وجود آورده ،مبنای تفسیر ایشان از وجود نحوه موقعیت انسان نسبت به اعمال،افکار و صفات اوست.خلط بین تحلیل معنی و تعریف معنی،یکی از اشکالات اساسی هیدگر در برخورد با معای فرامادی وجود است آنچه که حکماء از افلاطون و ارسطو تا ملاصدرا و علامه طباطبایی و غیره می گویند این است که معنای وجود که از طریق علم حضوری به نفس راه پیدا کرده قابلیت تعریف ندارد چرا که طریقه دریافت و انتزاع توجود توسط نفس غیر از راهی (علم حصولی) است که تعریف در آن امکان دارد.
اما تحلیل وجود( طبق نظر تمام فلاسفه الهی از افلاطون تا این زمان) امکان دارد و اساس فلسفه الهی بر پایه تحلیل وجود بناشده هر فیلسوفی به تناسب وسع عقلی خود جنبه ای از وجود را تحلیل کرده و به نتیجه ای رسیده و این منافات ندارد با این کلام که بگوییم وجود تعریف پذیر نیست چون جنس و فصل ندارد.
شاید یکی از اشکالات اساسی هیدگر این باشد که تعریف ناپذیری را به معنای درک ناشدنی قلمداد کرده و گمان کرده که فلاسفه الهی از قبیل افلاطون و ارسطو که گفته اند وجو تعریف نمی شود و سوال از چیستی آن اشتباه است پس این فلاسفه معتقدند که وجود درک ناشدنی است ولی این گونه نیست،تعریف ناپذیری وجود به این معنا است که وجود،صورت عقلیه ندارد چرا که اموری صورت عقلیه دارند که متعین در اوصاف مادی باشند و یا حداقل یک ارتباطی با ماده پیدا کنند اگر چه جعلی و اعتباری باشد. به عبارت دیگر معانی مرکبه،صورت عقلیه دارن ولی و فلاسفه با اثبات عدم تعریف پذیری وجود،بساطت عینی و مفهومی آن را اثبات می کنند.
هیدگر به خاطر تفسیر خاصی که از انسان دارد وجود را به معنای بودن وموجود گرفته در حالی که وجود در نزد فلاسفه الهی به معنای هستی است که این نیز از دیگر اشتباهات او در تفسیر وجود است.
پس درست است که وجود بدیهی است و جنس و فصل و عرض خاص ندارد تا تعریف و تحلیل عقلانی شود اما توسط آثاری که در خارج دارد قابل تحلیل آثاری است چرا که مفهوم وجود یکی از مفاهیم بنیادین و اساسی موجودات هستی است بنابراین تحلیل وجود به آثار بلاواسطه آن که اساس حکمت الهی را تشکیل می دهد می تواند نتایج معرفتی والایی را ارائه دهد مخصوصا وقتی که بتوان با حکمت متعالیه هم افق شد.

Selina
25 اردیبهشت 96 07:31
Hello there! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be okay.
I'm undoubtedly enjoying your blog and look forward to new posts.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

با سلام
مطالب این وبلاگ صرفاً نوشته هائی در زمینه فلسفه اخلاق می باشند و تلاش شده است تا از دست نوشته های شخصی و مقالاتی که در سایت های دیگر ارائه شده اند استفاده شود تا اخلاق را با نگاهی فلسفی بیان سازیم.روانشناسی،انسان شناسی و فلسفه،علومی می باشند که فلسفه اخلاق از آنها تغذیه می نماید و ما به این دلیل به این مطالب در این وبلاگ خواهیم پرداخت.در نهایت ما برآنیم که به روشنگری اخلاقی در جامعه بپردازیم در حد وسع ناچیز خودمان و در این راستا خواننده محترم را از هر گونه برداشت سیاسی و حزبی نهی میکنیم.
با تشکر مدیریت وبلاگ
مدیر وبلاگ : حسین شعبانی اردهالی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان